می خوام بی مقدمه برم سر اصل مطلب
همه ی ما ممکنه تو زندگیمون یه اشتباهاتی کنیم که بعدش دور از جون شما مثل ..... تو گل
گیر کنیم(خودمو عرض میکنم).
گاهی اوقات شرایط طوری میشه که فرار کردن از اون مشکل یا روبرو شدن با اون مشکل برای
آدم خیلی سخت میشه و یا شاید غیر ممکن.
چون برای رها شدن از این مشکل مجبوری یه سری از خواسته های خوبتو قربانی کنی تا
مشکلتو حل کنی.
من الان دقیقا یه همچین شرایطی دارم ، یه روزی عجولانه و بدون فکر یه تصمیم برای زندگیم
گرفتم که حالا منو تو موقعیت بدی قرار داده نه میتونم از دست این مشکل فرار کنم و نه اینکه
یه راه حل خوب به ذهنم میرسه.
چرا من اینقدر عجولم، همیشه هم چوبشو میخورم اما بازم دفعه بعد همین اشتباه رو تکرار
میکنم ،عجولانه وبدون فکر راجع به زندگیم تصمیم میگیرم و بعدش.......
دلم میخواد یکی بهم کمک کنه ، راه درست رو بهم نشون بده و بهم بگه که چطوری میشه از
این وضعیت خلاص شد ، یا اینکه اصلا از اول چه مبنایی برای تصمیم گیری هام انتخاب کنم که
به یه همچین روزی دچار نشم؟؟؟!!!!
مشکل من اینه که یه روزی یه آشنا از من خواست که یه کاري رو براش انجام بدم ازم پرسيد
كه از عهده اين كار بر ميام، منم مثل احمق ها براي اينكه كم نياورده باشم گفتم آره.
اون بنده خدا هم يه مقدار هزينه كرد و بعدش بقيه كار رو سپرد دست من، به اميد اين كه من
از پسش برميام .
حالا كه رسيدم به وسط كار ، مي بينم كه هيچ رقمه از پسش بر نميام، الانم نميدونم چيكار
كنم ، نه روم ميشه كه حقيقت رو بهش بگم ، و نه توان ادامه ي كار رو دارم.
میشه کمکم کنی؟؟؟
دوستان امر فرمودند که مشکلمو به صورت واضح تر بیان کنم
به روی چشم٬ هر چند که اصل مشکلم خیلی مهم نیست ٫مهم اینه که شما کمکم کنید
اصل مشکل من اینه که یکی از نزدیکانم از من خواست که یه کاری رو متناسب با رشته
دانشگاهیم براشون انجام بدم٫ منم قبول کردم و گفتم که از عهدش بر میام.
ولی حالا میبینم که کارهای شرکتشون اینقدر پیچیده و غیر قابل فهمه که من توانایی حلش
رو ندارم٫یعنی در حقیقت کار مثبتی برای اون شرکت نمیتونم انجام بدم.
مشکل اینجاست که اونا مرتبا راجع به روند کار از من سوال میکنن و من هر دفعه یه جوری
بحث رو میبندم و سعی میکنم که راضی نگه دارمشون.
البته٫ به خدا این از نامردیم نیست٫در واقع روم نمیشه که حقیقت رو بهشون بگم ٫همین.
شرمنده دیگه واضح تر از این نمیشه.